تبليغاتX
حکایت عشق


حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟

 حرف دلم را بزنم یا نزنم...

 عهد کردم که دگر از قول و غزل دم نزنم...

 زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟...

 گفته بودم که به دریا نزنم دل اما...

 کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟...

 از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: ...

دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟...

 به گناهی که تماشای گل روی تو بود ...

 خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟...

دست بر دست همه عمر در این تردیدم: ...

 بزنم یا نزنم؟

ها؟

 بزنم یا نزنم؟

 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:4 توسط صحرا| |

تویی تنها ترین عشق واسه این دل خستم          

بدون که دیر رسیدی دیگه بارمو بستم

دیگه چاره نمونده بذار تنها بمیرم

بذار از باغ چشمات یه سبد رویا بچینم

بذار با خواب و رویات بمونم تا همیش

ه دیگه چیزی ندارم بدون تو نمیشه

بدون خنده هایت بدون اون نگاهت

دیگه چیزی ندارم کزون کنم حکایت

حکایت جدایی آخر قصه ی ماست

لعنت به او ن نگاهی کز عشق پاکمون کاست

ترنم نگاهم حاصل گریه هام

سرخی روی لبهام از شرم گفته هام

گفتم که ای بهارم لاله ی سرخ باغم

بمون تو ای ستاره تا عمر دارم کنارم

کنار من که هستی ستاره بی فروغه

برای قصه ی من عشقه دیگه دروغه

به پای تو میریزم تموم زندگیمو

تموم عشق امروز تموم سادگیمو

فقط اینو بدون که اگه بخوای دوباره

از دل من جدا شی بی حرف و بی اشاره

دیگه برام نمونده حتی یه راه چاره

میگذرم از دل تو حتی اگه بباره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:18 توسط صحرا| |

دلم واسه خودم داره می سوزه که زندگیم رو باختم

دلم واسه خودم داره می سوزه که عمری با تو ساختم

دلم خوشه که  آخرش فقط تورو شناختم

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:50 توسط صحرا| |

« عروس چوبي »

اي پري مهربونم ميشنوي تو صدا مو؟

كجايي تو؟ مي بيني شب گريه ها مو؟

مي بيني و بازم تنهام گذاشتي؟

تو كه جز من كسي رو دوست نداشتي

تو كه بهم گفته بودي ميمونيم با هم تا ابد

مي مونيم تا كور شه چشم دشمنامون از حسد

يادم مياد يه روز تو دستاي منو گرفتي

رو صفحه ي اول قلب من يه شعر نوشتي :

يه شعري بود براي من غريبه

كسي اونو تو شعر من نديده

يواش يواش تو دام عشق تو گرفتار شدم

عاشق چشماي تو و از شادي سرشار شدم

دل داده بودم به تو و اون حرفاي فريبا

با اينكه غصه م ميدادي اما بودم شكيبا

بستي يه روزي چشماتو به روي هر چي خوبيه

گفتي تو با دل خودت اون يه عروس چوبيه

رفتي سفر بي خبر و منو تنها گذاشتي

حتي براي دل من تو يه نامه نذاشتي

بي معرفت شدي پري دلم شده ديوونه

كلبه ي عشق من بي تو حالا شده ويرونه

اي پري مهربونم ميشنوي تو صدامو؟

كجايي تو؟ مي بيني شب گريه هامو؟

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:51 توسط صحرا| |

 

Let the touch of thy finger thrill my lifes strings and make

the music thine and mine

بگذار نوازش انگشتانت سيمهاي زندگيم را

به صدا درآورد و نغمه اي

بسازد که هم از آن توست و هم از آن من

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:50 توسط صحرا| |


As the tree its leaves, Ished my words on the earth. Let my thoughts unuttered flower in thy silence.

 همچون درختي که برگهايش را مي ريزد ، کلماتم را بر زمين ريختم. باشد که انديشه هاي ناگفته ام در سکوت تو بشکفد.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:49 توسط صحرا| |


سایه حق


سلام عشق


سعادت روح


سلامت تن


سرمست
ی بهار


سکوت دعا


سرور جاودانه


این است هفت سین آریایی


نوروز مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:24 توسط صحرا| |

هرشب گلايه ازتووتقديرمي کنم  
                  اين گونه باخيال توتدبيرمي کنم
                               درخلوت هميشگي ام شعرتازه اي
                  باواژه هاي چشم تودرگيرمي کنم
                                  آخرگلم چه فايده،يک روزانتظار
                  وقتي براي ديدن توديرمي کنم
                                فرقي نمي کندبرسم ياکه هيچ وقت
                  وقتي که درمسيرتوتاخيرمي کنم
                                 يک عابراسيرو سير از زمانه را
                   درجست وجوي حادثه دلگيرمي کنم
                                  ماه تمام را مبرازخاطرات من
                   من سالهاست چشم توتفسيرمي کنم
                                    حالاهزارسال تمام است عاشقم
                   اما قسم به عشق که تغييرمي کنم

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:38 توسط صحرا| |

 

         « روياي سبز »

صداي بــــــي صداي من به آسمونت نرسيد

دلم دوباره بي تو موند طعم فراغتو چشيد

كوهـــــك خسته ي دلم زير نگاه تو شكست

اشكاي سرد آسمون رو گونــه هاي من نشست

باور نكرده بود دلم نگــــاه سنگين چشات

انگاري من غريبه ام تو سـرزمين روياهات

تنهايي قاصدكها مهمون قلـــــب من شدن

واسه روزاي بي كسيم شقايقا مــأمن شدن

نديدن چشماي توست بزرگترين درد و عـذاب

بيا تو اي خورشيد نشون به آسمون من بتاب

تموم رؤياهاي سبز تو چشماي تو ريشه داشت

به پيشكش چشماي تو بايد كلي ستاره كاشت

تنــــهايي و بي كسيمو سوار قايق ميكنم

تو فكر اينم كه تو رو دوباره عاشق ميكنم

تو و دوباره داشتنت شده مثل افســانه ها

نيستي حالا كنار من من موندم و شبــانه ها

 

صحرا

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:4 توسط صحرا| |

من از طعم تصنیف در متن ادراک
 
 یک کوچه تنهاترم......
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:22 توسط صحرا| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست